واژه "ثار" كه در دعاها ميخوانيم، «يا ثار الله و ابن ثاره»؛ به خود امام حسين ميگوييم كه تو ثار خدا هستي.پيش از اسلام، نظام، نظام قبايلي است .
نظام قبايلي عربـ همچنانكه در تمام نظامهای قبايلي دنياـ هرقبيله، يك شخص واحد است، يعني «فرد» وجود ندارد؛ بلكه قبيله وجود حقيقي دارد؛ هر فرد خودش هيچ نيست، و در عينحال تمام قبيله است. شخصيت هم همين طور است: شما اگر به يك فرد توهين كنيد، هرگز قبيله احساس نميكند كه تنها به او توهين كردهايد، تمام وجدان اين جمع جريحه دار ميشود و همه خودشان را متهم و دشنام ديده و شنيده احساس ميكنند ودر صدد عكس العمل برميآيند، و شما بايد از طايفه غذرخواهي كنيد. در صورتي كه فرضا اگر شما به يك فرانسوي توهين كنيد، به يك آمريكايي توهين كنيد، به خود او توهين كردهايد؛ يك آمريكايي ديگر هيچ گونه، عكسالعملي نشان نميدهد؛ يا اگر به يك تهراني يا به يك مشهدي توهين كنيد، هيج وقت مشهديها وتهرانيهای ديگر احساس نميكنند كه مورد اهانت واقع شدهاند؛ هر كسي حساب شخصي خودش را دارد. ولي در جامعه قبيلهای يك شخص وجود دارد به اسم قبيله، كه معمولاً رئيس قبيله، توتم قبيله يا خداي قبيله، تجسم روح جمعي است، روحي كه افراد وتنهای گوناگون دارد. حقوق قبايلي يك حقوق جمعي است، و آن اين است كه اگر فردي از قبيله مثلاً بنيغطفان، فردي را از قبيله بنيزهره كشته باشد، قاتل، قاتل نيست؛ مقتول هم مقتول نیست، بلکه قاتل بنیغطفان است و مقتول بنیزهره؛ اصلاً هر فردي از بنيزهره خود را صاحب خون ميداند و هر فردي از افراد بنيغطفان قاتل وكشنده است. بنابراين براي انتقام گرفتن، كافي است كه هر يك از افراد بنيزهره هر وقت دستش به هر فردي از افراد بنيغطفانـ كه قاتل جزءِ آن قبيله استـ رسيد، او را بكشد؛ اين انتقام، گرفته شده، ولو فرد كشته شده هم هيچ ربطي به قاتل نداشته و يا اصلاً نشنيده باشد و هيچ تقصير هم نداشته باشد، ولي به هر حال عضو آن قبيله است، يعني اين قبيله، يك خون طلب دارد، و آن قبيله است كه يك خون را ريخته. افراد از لحاظ حقوق قبايلي، شخصيت حقوقي ندارند. قبيلهای كه كسي از افرادش كشته شده، صاحب خون است؛ آن كشته، «ثار» اين قبيله است. ما قبيلهای هستيم؛ يكي از افراد قبيله دشمن يكي از بچههای ما را كشته؛ پدر يا مادر يا پسر او صاحب خون نيستند؛ همه ما صاحب خون هستيم؛ او «ثار» خانوادهاش، ثار پدر، مادر، پسرـ پسر بزرگـ ش نيست، ثار قبيله است، ثار ماست، يعني ما از دشمن يك خون طلب داريم. بنابراين وقتي كه قبيلهای يك ثار دارد و بايد ثارش را و انتقامش را از قبيله دشمن بگيرد، احساس ميكند كه تا وقتي كه يك خون از دشمن نريخته و انتقام نگرفته، موجود ملعوني است .يك انقلاب بزرگ فرهنگي و فكري كه پيغمبر اسلام كرده اين است كه ثار قبيلهای را به يك ثار ايدئولوژيك، يك ثار انساني تبديل كرد. او يك مفهوم، يك سنت و يك فرهنگ اين همه عميق راـ كه تا مغز استخوان مردم و سنت و تاريخ وفرهنگ و غيرت و خونشان فرورفتهـ به ثار فكري، ثار تاریخی و ثار انسانی تبدیل میکند- با همه این روابط. قبایل و روابط قبایلی به رابطه دوقبيله تبديل ميشود، اما نه قبيله نژادي، بلكه قبيله فكري: قبيله طاغوتي و قبيله الهي. بنابراين آيا فكر نميكنيد كه در كلمه «ثوره» بيش از آنكه كلمه انقلابـ كه فقط زير و رو شدن يك نظام اجتماعي را بيان ميكند و هيچ محتواي ديگر نداردـ باشد، مفهوم ثار همـ از اين ريشه استـ خفته است ؟ و در اينجا ديگر ثوره تنها يك شورش، در یک برهه از زمان، از طرف يك گروه در برابر يك نظام نيست، بلكه ثوره عبارت است از قيام، افراد قبيله خدايي در هر نسل، براي انتقام گرفتن از آن قبيله طاغوتي، كه از آنها يك خون به گردن دارد و يك خون طلب دارد.
از اين كلمه ثار، ميشود تمام فلسفه تاريخ اسلام در ديد شيعي راـ بخصوص كه يك فلسفه تاريخ كامل استـ استخراج كرد؛ براي اينكه اگر نگاه كنيم، اساساً فلسفه تاريخ انسان، در ديد شيعي اسلام، عبارت است از آدم تا آخرالزمان. اولين قدمي كه تاريخ بشر با آن شروع ميشود، با يك ثار آغاز ميگردد: هابيل؛ يعني اول، آدمـ يعني انسان، يعني حقيقت انسان، يعني پدر همه، پدر هر دو قبيلهـ است؛ اما بعد از آدم، انسان دو قبيلهای ميشودـ قبيله طاغوتي، قبيله الهيـ آن تقسيم بندي قبايلي كه اسلام قبول دارد، آن دو قطبي شدن انسان كه در طول تاريخ همواره وجود دارد و بدون آن اصلاً اسلام را نميشود فهميد، تسلسل امامت را نميشود فهميد، اساساً مكتب ابراهيم را نميشود فهميد. ميبينيم كه بعد از آدم، تاريخ انسان شروع ميشود. آدم جزء تاريخ انسان نيست؛ آدم حقيقت انسان است، كليت انسان است. اما بعد از آدم است كه جامعه بشري تشكيل شده، انسان، اجتماع، زندگي، روابط انسانيـ به شكلي كه ما اكنون در محدوده بسيار كوچك ميبينيمـ شكل گرفته، يعني دو قطبي شدن جامعه انساني شروع شده؛ و اولين بار كه شروع ميشود، با يك ثار شروع ميشود؛ يعني قبیله قابيلي يك خون از قبيله هابيلي ميريزد و بعد وراثت آغاز ميشود.
ازهمان اول به انسان ميگويد، تو صاحب خوني، بايد خونت را از طرف مقابلت بگيري. چه وقت ؟ از آغاز تاريخ بشر تا انتهاي تاريخ، تماماً مجال و فرصت خونخواهي انسان است.
ميبينيم اولين ثار كه بين اين دو قبيله به وجود ميآيد، و در برابر بنيقابيل به گردن بنيهابيل است، بر اساس آن وراثت است؛ اين خون همين طور نسل به نسل به ارث ميرسد، چنانكه آن خونريزي نيز نسل به نسل تا آخرالزمان به توارث ميرسد. در ديد شيعي، پايان فلسفه تاريخ اسلام كجاست ؟ اين تاريخ كي به انتها ميرسد ؟ باز هم با ثار؛ براي اينكه آخرالزمان، قيام جهاني، نجات بشري، تحقق عدالت، صلح وبرابري، اينها همه هست، اما بزرگترين لقب آن آخرين نجات دهنده انسان از اين رابطه ثار و ثاركشيـ كه همه تاريخ بشر را شكل ميدهدـ «منتقم» است. انتقام چه چيز را ميگيرد ؟ انتقام ثاري كه به گردن بنيهابيل است .
ميبينيم مفهوم ثار همراه با وراثت، مجموعه تاريخ انسان و فلسفه تاريخ انسان را در ديد شيعي اسلامي تفسير ميكند، كه با ثار شروع ميشود و تداوم و تكامل و توسعه پيدا ميكند، تا وقتي كه به انفجار ميرسد، و انفجار عبارتاستاز گرفتن انتقام از بنيطاغوت؛ و آنجاست كه گردن قبيله هابيل از بارسنگين اين همه خونهایی كه به وراثت، نسل به نسل بر گردنش مانده آزاد ميشود و در آنجاست كه بشر به نجات، صلح و عدالت ميرسد، و تا آن روز تمام داستان زندگي انسان، داستان تلاش براي خونخواهي است، از آدم تا آخرالزمان؛ و حسين، وارث يكي از ورثه است،كه خودش به صورت يك ثار درآمد و فرزندش و پدرش، همه ثارهاي خدا هستند و پدر ثارهاي خدا و پسر ثارهايخدا.
آن وقت «ثوره» در اين ديد معنی عميقي پيدا ميكند.
يا ثار الله وبن ثاره
اگر ائمه معصومین(ع) تأکید فرمودند، «حادثه کربلا فراموش نشود یعنی که؛ اسلام فراموش نشود.» پس در تأمین این خواسته پر بها، نیازمند تلاش آگاهانه و هدفمند در احیای فرهنگ عاشورا، اهداف و پیامدهای عظیم و خدایی آن هستیم.
آسیبهای آشکار در این عرصه به دو شکل خود نمایی می کند: محتوایی و شکلی. طرح یک بعدی از شخصیت پیامبر(ص) و ائمه معصومین(ع) که هر سخنران و مدیحه سرایی به جنبه های ملکوتی و قدسی ایشان می پردازد، یکی از آسیبهای محتوایی عزاداری است. در حالی که این بزرگواران دارای جنبه مادی و زمینی هم هستند، «قُل اِنما اَنَا بَشَرمثلکم...» و این بعد زمینی ایشان به عنوان الگوی رفتاری و اسوه حسنه برای پیروان است و اینها سازنده و قابل درک و قابل پیروی است. باید از مناقب ایشان گفت، از انس با خدا، ارتباط صمیمی با مردم، گره گشایی از کار مردم، زهد، شجاعت، ساده زیستی، فروتنی، نیایش، مساوات، ایثار، از جان گذشتگی ها، اخلاص، مجاهدت و شهادت و ...؛ ولی بتازگی می بینیم نه تنها به هیچ یک از ابعاد شخصیتی ایشان اشاراتی نمی شود، بلکه هر چه هست، توصیف و ستایش و طرح و ترسیم، چشم و خط و خال، ابرو و قد و قامت و زلف و ... است. باید از سراینده، گوینده و شنونده و عزاداران آراسته و محبان فرنگی مآب و مد روز... پرسید، اینها از مناقب اهل بیت(ع) است؟! اینها ارزش است؟!
غلو محتوای اشعار و سخنرانی ها، آسیب دیگری در عزای حسین(ع) است که خیلی هم به چشم می خورد. برخی برای مقدس جلوه دادن خود و پیوند و ارتباط هرچه عمیق تر با اهل بیت(ع) واژگانی چون؛ علی اللهی، حسین اللهی، زینب اللهی و...را به کار می برند. این غلو است و قرآن کریم از این کردار زشت نهی می کند
بیان دروغ از دیگر آفتهای عزاداری است. ما براین باور نیستیم که هدف وسیله را توجیه می کند، چون هدف مقدس است، هر چه می خواهد دل تنگت بگو! بیان مطالب ذلت ساز و خواری آور فراوان، از جمله آفتهای مشهود مجالس ماست؛ حسین غریب، زین العابدین بیمار، زینب مضطر، جوان ناکام، سکینه پریشان، ام لیلای گریان، زهرای قد خمیده، و ... و همچنین نسبت دادن اشک و آه، بی تابی، جزع و فزع، ابراز عطش، تقاضای آب، خواهش و ترحم و ... نماد ذلت است و ذلت از ساحت مقدس ایشان به دور است:«هَیهات منا الذله». حسین(ع) خود نماد عزت بود و تأکیدش بر بازماندگان هم بر حفظ عزت بود. می فرماید: «خواهرم، تو را سوگند می دهم؛ پس از من گریبان چاک نکنی، سیلی به صورت نزنی و کلمات وای، وای، برمن به کار نبری...» و ما با بیان؛ وای حسینم کو؟ من بی پناهم، من غریبم، و... از اینها افرادی لایق شک و آه مفلوکی چون ما می سازیم!
بعضی از سخنرانان ناآزموده و مداحان ترانه خوان، مقام کبریایی اهل بیت(ع) را از اوج و عروج به زیر می کشند و اهداف متعالی ایشان را به زیرآورده و قربانی جهالت خویش می کنند. مثلا همه درد امام حسین و حضرت عباس، برای سیراب کردن عطش یاران و زنان و کودکان بستگان است؟، حتی به خواهش! ما می بینیم حضرت ابوالفضل(ع) شعار «وَا... اِن قَطَعتموا یَمینی/ اِنی اُحامی اَبَدا عَن دینی و...» را سر می دهند! یا همه شیون اهل بیت(ع) در خیمه ها به خاطر تشنگی، یا از دست دادن عزیزان است؟، در حالی که درد امام حسین(ع) آن گونه که خود بیان فرمودند؛ حفظ دین و شرافت انسانی، اصلاح دین جدش از تحریفات و خرافه های رایج به یادگار مانده از گذشته... و انحراف امت از صراط مستقیم حق و عدل و قرآن و ولایت بود.
یا گریه های حضرت زهرا(س) به خاطر شکستن پهلو و سقط فرزند و بسته شدن دست و بازوی همسر است؟ اینها اهانت به این بزرگواران است !گریه های شبانه روزی ایشان به خاطر انحراف امت پیامبر(ص) بود، غصب ولایت بود، مشاهده سرنوشت آینده مسلمانان بود .
متأسفانه زنان و دختران جوان و مسلمان و شیعه ما در جمهوری اسلامی، روز عاشورا، با ظاهری آراسته و فریبا، با پوشش نامناسب، بلکه مد روز و فرنگی...به تماشای دسته های عزاداری در خیابانها گرد هم می آیند که با مشاهده این صحنه ها، غم بزرگی بر دوش و دل و اندیشه دردمندان متعهد و زمان شناس ما وارد می شود که آمدن محرم و صفر و ایام فاطمیه را به حاشیه می راند!
در سالیان اخیر، از ابزار موسیقی و آلات لهو و لعب حرام در عزاداری ها بهره می گیرند، برخی مداحان، با استفاده از ترانه های طاغوتی گذشته و پاپ و لس آنجلسی امروزی، نوحه سرایی می کنند و آوا سر می دهند. آهنگ همان است، محتوا عوض شده و به جای حرکتهای موزون و مرسوم ترانه ها، از سینه و زنجیر استفاده می شود. هر چه هست نوای طبل و سِنج و شیپور و بوق وکُرناست و آنچه به چشم می خورد؛ عَلم و کُتل و تابوت و شیر و کبوتر و قنداقه آراسته به اسکناسهای رنگارنگ و... جهت برآورده شدن حاجات!؟
در بیشتر موارد عکس ها و تصاویر فرضی از ائمه(ع) به چشم می خورد که عاری از اِشکال نیست. عکس های آراسته، زیبا، تنومند، با محاسن و آرایش امروزی با شاخک های پر طاووس و ... به اسم اهل بیت(ع) و نماد عاشورا با خود می آوریم وامید پاداش هم داریم.
امام حسین(ع) ظهر عاشورا به بر پایی نماز همت می گمارد، ما نماز صبح خود را نیز فدای عزا داری های خود می کنیم.
آسیبهای ذکر شده نیز، خود سوگواری دیگری می طلبد!
هر چند هيچگاه جامعه شيعه و حوزه روحانيت شيعه از تکان و از جنبش و حرکتهاي انقلابي خالي نبوده است، اما نه به عنوان يک جريان عميق و دامنهداري که در مسير حرکت فکري متن حوزه باشد، بلکه بهعنوان قيام، اعتراض و ظهور روحهاي انقلابي و شخصيتهاي پارسا، آگاه و دليري که به خاطر وفادار ماندن به ارزشهاي انساني و پاسداري از حرمت و عزت اسلام و مسلمين، گاه به گاه در برابر استبداد، فساد و توطئههاي استعماري قيام ميکردهاند، و از اينگونه است قيامهايي که از زمان ميرزاي شيرازي تا اکنون،
آيت الله خميني، شاهد آن بودهايم.اما چنانکه ميدانيم، کار شخصيتهايي چون سيد جمال، ميرزاي شيرازي، طباطبايي، بهبهاني، ثقهالاسلام، مدرس، ميرزا کوچک خان، خياباني، و امروز، طالقاني و حتي
آيت الله خميني - که مرجع بزرگ عصر ما هستند - نماينده روح حاکم بر حوزه نيست و اين است که آنان در حرکت و دعوت خويش در ميان توده و روشنفکران و نسل جوان ياران بيشتري مييابند تا در داخل حوزه و از ميان همقطاران خويش؛ و چه بسا که اين قيامها موقعيت روحاني آنان را تضعيف ميکند، و سرنوشت آيتالله نائيني که به دفاع از مشروطه برخاست و شانس مرجعيتش را فداي آن کرد، نمونهاش!اين شخصيتها در طول اين صد سال گرچه درخشانترين چهرههاي برجسته روحانيت شيعه به شمار ميآيند و قدرت و اثرگذاري کارشان را از ايمان مذهبي و مقام روحاني خويش ميگيرند، و اساساً قيامشان، حتي در تحريم ضد استعماري تنباکو و يا در مبارزات ضد استبدادي مشروطه، يک قيام اسلامي و بر اساس مسئوليت دينيشان استوار بوده است، در عين حال، با همه عمق و عظمت و تأثيري که گاه کارشان پيدا ميکرده، و نهضتي را که آغاز ميکردهاند يک نهضت ديني به شمار ميرفته است، هرگز با يک جهانبيني نوين اسلامي و اصلاح فکري و مکتب خاص ايدئولوژيک همراه نبوده است تا آنان را از ديگر مکتبهاي فکري رايج ممتاز سازد.
-----------------------------------------------------------------------------------
ضرورت انعطاف در تاکتيکهاي عملي
س ـ آيا وظيفه يک رهبر، اعم از
آقاي خميني يا ديگران، نيست که فتوا دهد که اين حج رفتن، در اين جامعه امروزي، درست نيست و حتي حرام است ؟ اين چه حجي است که ميروند و اينهمه پول را به آنجا ميبرند ؟جـ
اتفاقاً آقاي خميني فتوا داده و رد کرده . کسي نميآيد حج را بردارد؛ ولي ديگر با اين شرايط حرام است. مثل اينست که بگوئيم: نماز خواندن پشت سرامام جائر در اسلام حرام است. و اين يکي از احکام شيعه است. علتش اينست که استانداران، فرماندهان لشکر و مقامات سياسي، که حکومتها ميفرستادند، پيشنماز هم بودند. بعد شيعهها گفتند که: نماز جماعت با يک امام جائر ـ امامي که عادل نيست ـ حرام است؛ بنابراين پيشنماز بايد عادل باشد. حالا وقتيکه حرفي ميشود، [بعضيها] ميگويند: پيشنماز يعني چه ؟ من ميخواهم نماز بخوانم؛ پشت سر هر که ميخواهد باشد! بالاخره تجمع و جمعيت مهم است!، اين امروز راست است؛ اما در آنزمان اين فکر براي مبارزه با پيشنماز شدن حاکم و استاندار و رئيس شهرباني و فرمانده لشکر بوده، که در دوره بنيعباس و بنياميه، نماز را هم آنها ميآمدند و ميخواندند، و در کنترل دستگاه. شيعه ميگفت که: به مسجد آنها رفتن هم حرام است. راست هم هست. ببينيد که چقدر هوشيارانه بوده است.
یکى از موضوعاتى که به سختى تعریف مى شوند، دین است. علت این امر تنوع بسیار زیاد ادیان در جوامع بشرى است. دانشمندان براى پیدا کردن یک یا چند وجه اشتراک در تعریف ادیان کوشیده اند، ولى کارشان به جایى نرسیده است. این امر موجب شده است که تعریفهاى بى شمارى براى دین ارائه شود که هیچ کدام از آنها جامع و مانع نیست. برخى گفته اند دین به معناى اعتقاد به یک امر قدسى است و برخى آن را ایمان به موجودات روحانى دانسته اند. گروهى دیگر گفته اند دین عبارت است از ایمان به یک یا چند نیروى فوق بشرى که شایسته اطاعت و عبادت هستند.
مذهب در گذشته به مکتبهاى فکرى درون یک دین (مانند مذاهب چهارگانه یا پنجگانه فقه اسلامى ) اطلاق مى شد. در مغرب زمین، واژه « Religion» به معناى مکتبهاى درون یک دین و به معناى خود دین به کار مى رود و حدود نیم قرن است که متجددان کشور ما تحت تاءثیر این موضوع، کلمه « مذهب» را به هر معنا استعمال مى کنند.
در این نوشته واژه « دین» و « ادیان» در مورد همه آیینها، اعم از صحیح، منسوخ، محرف و جعلى به کار مى رود، همان طور که خداى متعال به کافران فرموده است : « لکم دینکم ولى دین» (کافرون : 6).
ملت در لغت به معناى روش و آیین است و اصطلاحا به مجموعه ادیان توحیدى اطلاق مى شود. در علم کلام اسلامى به پیروان ادیان توحیدى ملیین مى گویند و هر گاهم یکى از اهل کتاب مسلمان شود؛ سپس از اسلام برگردد، مرتد ملى نامیده مى شود. همچنین علماى اسلام واژه « ملت» را اختصاصا براى اسلام به کار مى برند. حدود یک قرن است که کلمه « ملت» در زبان فارسى به معناى توده مردم استعمال مى شود و این کاربرد احتمالا از کشور ترکیه به ایران سرایت کرده است.
شریعت معمولا به معناى احکام و قوانین آسمانى است و گاهى به معناى دین به کار مى رود.
دین از نظر جامعه شناسان
اگر دین را با چیزى مانند پزشکى مقایسه کنیم، حکم خواهیم کرد که دین یک امر اجتماعى است و پزشکى یک موضوع فردى. البته به سبب ارتباط محکم و متقابل فرد و اجتماع، مى توان هر موضوع فردى را اجتماعى و هر موضوع اجتماعى را فردى نیز نامید. جامعه شناسان دین را یک نهاد اجتماعى مى دانند و به همین دلیل، درباره آن بحث مى کنند، ولى پزشکى یک نهاد نیست و جامعه شناسان با آن کارى ندارند.
رویکرد جامعه شناسان به مبحث دین رویکردى علمى است. علوم در گذشته به ماوراءالطبیعه وابسته بودند و همین وابستگى موجب پدید آمدن رشته هایى مانند علوم غریبه و مانع پدید آمدن رشته هایى چون جامعه شناسى مى شد. علوم غریبه (مثلا کیمیاگرى ) قابل تبیین نبود و صرفا شیوه هایى را پیشنهاد مى کرد و مدعى مى شد که به نتیجه معینى مى انجامد. در فضاى فکرى قدیم که رازورى حاکم بود، علم جامعه شناسى که به توضیح پدیده ها مى پردازد، جایى نداشت. از اواخر قرون وسطى، زمزمه جدایى علم از ماوراءالطبیعه پیدا شد و به تدریج این شیوه پا گرفت و از مغرب زمین به سراسر جهان سرایت کرد.
از این رو، دور از انتظار نیست که جامعه شناسان هنگام سخن گفتن درباره دین، کارى به جنبه آسمانى آن نداشته باشند و آن را ساخته ذهن بشر و تکامل یافته جادو بدانند که براى تاءمین نیازهاى معیشتى ساخته شده است ؛ زیرا دیدگاه علمى هر چیز را از آسمان فرو مى کشد و آن را تشریح و تبیین مى کند.
به نظر جامعه شناسان، دین، دست کم در مراحل نخستین خود، سخت به جادوى ابتدایى مى ماند؛ به این معنا که جادوگر و دیندار، هر دو مى کوشند تا با تدبیرى هستى را بر سر مهر آورند و آسایش خود را تاءمین کنند. پس هر دو ندا در مى دهند و از نیروهاى مطلوب خود یارى مى جویند؛ با این تفاوت که اولى نیروهاى یارى رسان و راحت بخش را در طبیعت مى داند، ولى دومى آنها را در ماوراى طبیعت مى جوید. تفاوت دیگر اینکه اولى براى دست یافتن به نیروهاى دور دست غیر طبیعى، راهى جز تضرع نمى یابد. جادوگر بر نیروهاى طبیعى عمل مى کند و آنها را به همراهى مى خواند، اما دیندار از نیروهاى غیرطبیعى مى خواهد که او را در مقابل نیروهاى طبیعى دریابند. جادوگر شى ء مورد عمل خود، آمرانه مى گوید: « یار من باش !»، دیندار صرفا استرحام مى کند.
مراحل دین
دین مانند هر پدیده دیگر رو به تکامل بوده است و دانشمندان با پیروان ادیان در این نظر موافقند؛ جز اینکه دینداران مراحل دین را مانند کلاسهاى درس رو به تکامل مى دانند، ولى دانشمندان مى گویند دین از جادو و پرستش طبیعت و شرک به مرحله توحید رسیده است. هم اکنون گونه هایى از ادیان اولیه در نقاط دور افتاده جهان وجود دارد و پژوهشگران براى تحقیق در مراحل دین، آنها را مورد توجه قرار مى دهند.
فایده تاریخ ادیان
نخستین انگیزه مطالعه و بررسى هر موضوعى ارضاى حس کنجکاوى است و به همین دلیل، دانشمندان هنگام تحقیق درباره پدیده ها، ارزش اقتصادى یا سایر منافع مادى را در نظر نمى گیرند و تنها پس از به نتیجه رسیدن تحقیق است که منافع اقتصادى مورد توجه قرار مى گیرد. تشویق و همکارى دولتها در چنین مواردى نیز به امید حصول نتیجه مادى است. خود دانشمندان با شور و هیجان به تحقیق مى پردازد، در حالى که نمى دانند موضوع مورد بحث آنان به نتیجه مى رسد یا نه.
کسانى هم که در تاریخ ادیان مطالعه مى کنند تا از آن براى رشته هاى دیگر علوم انسانى سود بجویند؛ زیرا رشته هاى علوم به یکدیگر پیوند دارند و این پیوند میان رشته هاى مشابه بیشتر است. دین به عنوان پدیده اى که هیچ گاه از انسان جدا نشده، براى پژوهشگران اهمیت فراوانى دارد. در این هنگام، تاءثیر شگفت آور دین در زندگى بشر و نقش آن در رشد و شکوفایى علم و هنر روشن مى شود.
فایده دیگر مطالعه تاریخ ادیان، بهره بردن از آن در برقرارى ارتباط با افراد و جوامع گوناگون است. از این رو، دولتهاى بزرگ براى تحمیل سیطره خود بر دولتهاى کوچک، به سراغ خاور شناسان مى روند و از آگاهیهاى آنان در باب روحیات و باورهاى ملتها استفاده مى کنند.
تحقیق در تاریخ ادیان براى دینداران سود معنوى دارد و به باورهاى دینى ایشان عمق مى بخشد. آنان در بحث خود، کژیها و نابهنجاریهاى ادیان رقیب را جستجو مى کنند و در صددند درستى دین موروثى و مقبول خویش را ثابت کنند.
همچنین در این رشته، فهم درست اعتقادات دینى ملتها میسر گردد و تنها پس از آن مى توان راه راست را به آنان نشان داد و کاستیهاى آن ادیان را تفهیم کرد.
دسته بندى ادیان
ادیان را مى توان از جنبه هاى گوناگون دسته بندى کرد:از جمله
ادیان ابتدایى (مانند آنچه میان اقوام ابتدایى دیده مى شود)
ادیان قدیم (مانند آیینهاى منقرض شده خاورمیانه )
ادیان پیشرفته (مانند ادیان بزرگ کنونى ).
ادیان ساده (مانند آنیمیسم، توتیسم و فتیشیسم )
ادیان فلسفى (مانند هندوئیسم، بودیسم و آیین کنفوسیوس )
ادیان غیر توحیدى (مانند هندوئیسم، بودیسم و شینتو)
ادیان توحیدى (مانند یهودیت، مسیحیت و اسلام ).
دموکراسی در ذات خود و صرفنظر از فلسفهای که بدان متکی است یا لوازم و عملکردی که در غرب با آن همراه شده است،نه لزوما ضد اسلامی و نه لزوما همسوی با اسلام است؛بلکه بدان عنوان که دموکراسی است هیچ اقتضای خاصی ندارد و ساختاری است که بیش و پیش از هر چیز تجربهء بشری در عرصهء حکومت نشان دارد و این تجربه چون امری بیرون از قلمرو دین است،میتواند با دین و آموزههای دینی کنار آید. «در غیاب نظام اسلامی یا دموکراسی اسلامی،نظام دموکراسی غربی بهترین یا کم زیانترین نظام است».
در کنار الگوی دموکراسی غربی به عنوان یک تجربه و گزینه و همچنین در کنار الگوی شکست خوردهء شرقی و الگوهای ناکارآمد و متناقض خاورميانه،امکان یا گزینههای دیگری نیز وجود دارد.یکی از این امکانها یا گزینهها ،الگوی حکومتی است که بیش از هر چیز بر دو رکن آرای عمومی یا به دیگر سخن شورا،و حاکمیت متن دین یا به دیگر سخن قانون برآمده از متون دینی استوار است. اگر بخواهیم جایگزینی برای دموکراسی غربی ببینیم،این گزینه حکومتی است که بر دو رکن قانون مشروع و اراده و خواست مردم استوار باشد و به سوی اهداف بلندی چون عدالت،بازداشتن از ستم و پاسداری از دین حرکت کند.
«در نگرش اسلامی، حکومت اسلامی نه سلاحی در دست یک طبقه و گروه برای تصفیه طبقه دیگر یا گروه مخالف است-هر چند خشونت جای خود را دارد-و نه ابزاری برای برآوردن مجد و عظمت یک ملت یا یک نژاد و یا یک طائفه به زیان ملتها و نژادهای دیگر؛بلکه از این دیدگاه،حکومت تنها وسیلهای است برای تهذیب و تربیت انسان و فراهم آوردن فضایی آکنده از آزادی،عدالت و پاکی که برای بیشترین شمار ممکن از انسانها بهترین فرصت را فراهم آورد تا خدا را بشناسند و بپرستند و نیروهای نهفته در جهان آفرینش را کشف کنند و در خدمت آشنایی،همکاری،همدلی و برادری ملتها با همدیگر و رشد و تعالی آنها به کار گیرند». روشي که از بروز استبداد در هر نوع آن جلوگیری شود ،نظارت همگانی،حاکمیت قانون و کاستن از فرد محوریها و یا تمرکز قدرت و ثروت در دست یک طبقه، حزب یا گروه است. حکمران را در هیچ صورتی فراتر از قانون نيست بلكه در چهار چوب بیعت و در نتیجهء بیعت یا قرارداد اجتماعیتنها یک وکیل از جانب مردم است تا او را به وکالت خویش به رسمیت میشناسند،قدرت و حاکمیت او مشروع است و هرگاه او را در این سمت نخواهند،قدرت او مشروعیت را از دست میدهد و به همین سبب«بهکارگیری همهء ابزارها و راههای مقابله با او به هدف بیرون راندنش از خلافت،مشروع و قانونی خواهد بود»..
انتقاد را از دو ناحیه بر دموکراسی غربی وارد میدانم:
نخست،فلسفهای است که اندیشهء دموکراسی غربی بدان استوار است. «خلل مهم در این نظام تنها در درونمایههای فلسفی مادی و به دیگر سخن اندیشهء لائیک است که خدا را از عرصه سازمان دادن جامعه به کنار میزند و انسان را به عنوان خدا معرفی میکند.البته این به رغم آن است که غرب برای چنین روندی شرایط و توجیههای خاص خود را دارد و از آنجا که نظامی نژادی و ناسیونالیستی است مصلحت و منافع یک قوم را ارزشی مطلق دانسته که هر رفتاری را توجیه میکند و همین امر سبب میشود قدرت حاکم در این نظام بدان اعتبار که سخنگوی آن منافع و مصالح و تجلیبخش حاکمیت است نفوذی نامحدود داشته باشد و بشریت را به سوی فاجعههایی براند که شاید زندگی با وجود آنها محال شود».اما ناحیهء دیگر رهاورد و ثمرهء عملی دموکراسی غربی-نه البته در قیاس با منافع غربیان بلکه در قیاس با کل بشریت و جامعه بشری-است.از این زاویه دموکراسی غربی دچار نوعی تناقض و پیچیدگی است .«چگونه در نتیجهء همین نظام جنگهای نژادی و اقتصادی ویرانگر،گسترش فقر و بلاهای همهگیر اجتماعی،بر هم خوردن توازن محیط زیست تا حدی که انسانها را به خفه شدن تهدید میکند و تحول مبهوت کننده سلاحهای جنگی به بهای کاستن از خدمات انسانی،تقویت درآمد مردم،حفظ محیط زیست و گسترش همکاری میان انسانها رخ نموده است».اما از سویی دیگر معتقدم «دموکراسی عبارت است ار آزاد کردن قانون از سیطرهء شاهان و رجال دین و انتقال از حکومت فرد به حکومت قانون که بیانگر ارادهء ملت است و این خود سبب میشود رفتار حکومت تابع قانون باشد،مطالبه از حکومت برای احترام گزاردن به قانون در برابر قاضیانی مستقل امکانپذیر گردد،قانون مطابق با ترتیبات مشخصی تدوین شود و به تصویب برسد و حکومت به ارزشها و اهداف بنیادین جامعه احترام گزارد و بیانگر خواست و اراده عمومی مردم باشد».و اين که«اسلام هیچ از پذیرفتن ساز و کارهای نوینی که بتواند خواست و اراده امت را در چهارچوب مشروعیت کلی و عام متون دینی تجلی بخشد و استبداد را از آن دور کند ابایی ندارد.از دیدگاه این آیین،هر راهی که از طریق آن بتوان به شناخت افکار عمومی نایل آمد و دریافت که چه کسی از ملت رأی اعتماد میگیرد روا و پسندیده است،چونان که به علت انعطافپذیری و حالت عمومیت و کلیگویی که در عرصه سیاسی در متون دینی دیده میشود میتوان تا بینهایت ساختارهایی متنوع برای شورای اسلامی تصور کرد».بنابراین میتوان از تجربهء دموکراسی غربی تا آنجا که با فلسفه و روح حکومت اسلامی تعارض ندارد بهره جست.
تصویر حکومت در چند نکته متجلی است:
1. اسلام در بردارندهء نظامی برای حکومت است؛اما این نه بدان معناست که جزئیات ساختار نهادهای حکومتی را نیز مشخص کرده باشد،بلکه بدان معناست که اسلام اهداف کلی حکومت را ترسیم کرده و خواسته است که به سوی آن اهداف حرکت کنیم. «مفهوم حکومت در مبانی اسلام و اندیشهء سیاسی آن مفهومیاصیل و ریشهدار است و قدرت نیز نیازی طبیعی،ضرورتی اجتماعی و مقتضیاتی دینی برای برپاداشتن دین است.البته،قدرت جزئی از اسلام نیست و تنها ساز و کاری بنیادین برای برپاداشتن اسلام است و بنابراین بدان نیاز نیست که متنی دینی برسد و بر ایجاد حکومت تصریح کند،بلکه تنها بدان نیاز است که متون دینی چگونگی تضمین عدالت از سوی حکومت و باز داشتن آن از ستم و تجاوز را بیان کند و بر این تأکید ورزد که مهمترین رسالت حکومت اقامهء عدل،پاسداری از دین و فراهم آوردن این فرصت برای بیشترین شمار ممکن از مردم است که با انتخاب و آگاهی و همسو با قانون فطرت و مبانی اسلام خداوند را بپرستند و دور از هر گونه اجبار و اکراه بیشترین تعالی مادی و معنوی و سعادت دنیا و آخرت را،آن اندازه که توان درونیشان اجازه میدهد،تحقق بخشند».حکومت بر دو رکن استوار است:رکن نخست حاکمیت قانون و البته قانون برآمده از متون دینی است و بنابراین در سایهء حاکمیت قانون میان حکمران و دیگران تفاوتی نیست و«حکومت اسلام نخستین حکومت در تاریخ بود که اصل مشروعیت یعنی جدا کردن ارادهء حاکم از قانون و برتری ارادهء قانون بر خواست و ارادهء او را شناخت و رسمیت بخشید».اگر بپذیریم که حکومت اسلامی حکومت قانون است و اگر بپذیریم که قانون در این حکومت برآمده از متون دینی است-البته با رسمیت شناختن تفاوت برداشت و اختلاف در اجتهاد-در این صورت:«نهاد متون دینی و مشروعیت عالی آن که حدیث لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق آن را خلاصه میکند هم مانع وجود قدرتی دینی در اسلام از نوع کلیسا(مقصود کلیساهای سدههای میانه)است،هم اجازه نمیدهد حکمرانی خود را سایه خدا در زمین بداند و هم انقلاب و معارضه را،خواه مسالمتآمیز و خواه قهرآمیز،آن هنگام که انحرافی از این متون صورت گیرد مشروع میسازد و از این مشروعیت پاسداری میکند.این امر به نوبهء خود سبب میشود حکومت اسلامی بیش از هر حکومت دیگری شایستهء نام حکومت قانون یعنی قانون شریعت باشد».اما رکن دوم حکومت شوراست و این رکن در مفهوم سیاسی خود بدان معناست که «امامت یک نظارت بر حکمرانان خود در چهارچوب مشروعیت برتر وحی و متون وحیانی دانسته شود.از این نگرگاه هیچ خلافتی جز به بیعت واقعی شکل نمیگیرد و همین خود سبب میشود که حکومت اسلامی حکومتی دموکراسی به معنای کامل آن و از همه جهت حکومت مدنی باشد؛چرا که در این نگرش حکومت و یا حکمران هیچ گونه امتیازی ندارد و حتی اگر خلیفه یا حاکم و یا رئیس حکومت فردی مجتهد نیز باشد، اجتهادهای او دارای هیچ امتیازی بر دیگر اجتهادها نیست و اجتهاد او نیز میبایست برای بدل شدن به قانون و مقررات بسان همهء دیگر اجتهادها مراحل بررسی و نقد و وارسی لازم را پشت سر گذارد و در مورد به اجرا گذارده شدن و یا به اجرا گذارده نشدن آن تصمیمی اتخاذ گردد.جستار حاضر این نکته را تقویت کرده است که ترجیح یک نظر بر دیگر آرا و نظرها به واسطهء حصول اجماع و یا حتی صرفا حصول اکثریت به معنای رایج آن امکانپذیر است،و پس از آن که شورا تصمیمی را اتخاذ کرد،به ویژه در صورتی که این تصمیم مبتنی بر اجماع و یا اکثریّتی نزدیک به آن یعنی بیش از دو سوم آرا باشد،امام نیز نسبت به اجرای همهء این تصمیم ملزم است».
داستان شگفت انگيز عُزير
(آيه 259) در اين آيه سرگذشت يكى ديگر از انبياى پيشين بيان شده كه مشتمل بر شواهد زنده اى بر مسائل معاد است.
آيه اشاره به سرگذشت كسى مى كند كه در اثناى سفر خود در حالى كه بر مركبى سوار بود و مقدارى آشاميدنى و خوراكى همراه داشت، از كنار يك آبادى گذشت در حالى كه به شكل وحشتناكى درهم ريخته و ويران شده بود و اجساد و استخوانهاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى خورد. هنگامى كه اين منظره وحشت زا را ديد گفت: چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟ شرح بيش تر اين ماجرا را از زبان قرآن بشنويم. مى فرمايد: «يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى (ويران شده) عبور كرد، در حالى كه ديوارهاى آن، به روى سقفها فرو ريخته بود، (و اجساد و استخوانهاى اهل آن، در هر سو پراكنده بود; او با خود) گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ، زنده مى كند؟!» (أَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلَى قَرْيَة وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْىِ هَـذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا).
«عروش» جمع «عرش» در اينجا به معنى سقف است و «خاويه» در اصل به معنى خالى است و در اينجا كنايه از ويران شدن است. بنابراين، جمله «و هى خاوية على عروشها» چنين معنى مى دهد كه خانه هاى آنان ويران شده بود، به اين صورت كه نخست سقف آنها فرود آمده سپس ديوارها به روى آنها افتاده بود. و اين كامل ترين نوع ويرانى است.
در ادامه آيه مى فرمايد: «خدا او را يك صد سال ميراند; سپس زنده كرد; و به او گفت: چه قدر درنگ كردى؟ گفت: يك روز; يا بخشى از يك روز. فرمود: نه، بلكه يك صدسال درنگ كردى!» (فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَام ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْم قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَام).
سپس براى اينكه آن پيامبر اطمينان بيشترى به اين مسأله پيدا كند، به او دستور داده شد كه به غذا و نوشيدنى و همچنين مركب سواريش كه همراه داشته، نگاهى بيفكند كه اوّلى كاملا سالم مانده بود و دومى به كلّى متلاشى شده بود، تا هم گذشت زمان را مشاهده كند و هم قدرت خدا را بر نگه دارى هر چه اراده داشته باشد. مى فرمايد: به او گفته شد «نگاه كن به غذا و نوشيدنى خود (كه همراه داشتى، با گذشت سالها) هيچ گونه تغيير نيافته است» (فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَ شَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ).
خدايى كه يك چنين موادّ فاسد شدنى را در طول اين مدّت حفظ كرده، زنده كردن مردگان براى او مشكل نيست زيرا ادامه حيات چنين مواد فاسد شدنى كه عمر آن معمولاً بسيار كوتاه است، در اين مدّت طولانى، ساده تر از زنده كردن مردگان نيست.
سپس مى افزايد: «ولى به الاغ خود نگاه كن (كه چگونه از هم متلاشى شده! اين زنده شدن تو پس از مرگ، هم براى اطمينان خاطر توست، و هم) براى اينكه تو را نشانه اى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهيم» (وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ ءَايَةً لِلنَّاسِ).
و در تكميل همين مسأله مى افزايد: «به استخوانها(ىِ مركبِ سوارى خود) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته، به هم پيوند مى دهيم، و گوشت بر آن مى پوشانيم» (وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا).
«نُنشِزُها» از ماده «نشوز» به معنى مرتفع و بلند شدن است و در اينجا به معنى برداشتن از روى زمين و پيوستن آنها به يكديگر است.
در پايان آيه مى فرمايد: «هنگامى كه (اين حقايق) بر او آشكار شد، گفت: مى دانم خدا بر هر كارى تواناست» (فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ).
درباره اينكه او كدام يك از پيامبران بوده، مشهور و معروف اين است كه «عُزَير» بوده و در حديثى از امام صادق(ع) اين موضوع تأييد شده است.
صحنه ديگرى از معاد در اين دنيا
(آيه 260) به دنبال داستان عُزير در مورد معاد، در اينجا داستان ديگرى از ابراهيم(ع) مطرح شده است. روزى ابراهيم از كنار دريايى مى گذشت، مردارى را ديد كه در كنار دريا افتاده در حالى كه مقدارى از آن داخل آب و مقدار ديگرى در خشكى قرار داشت و پرندگان و حيوانات دريا و خشكى از دو سو آن را طعمه خود قرار داده اند. اين منظره ابراهيم(ع) را به فكر مسأله اى انداخت كه همه مى خواهند چگونگى آن را بدانند و آن كيفيت زنده شدن مردگان پس از مرگ است. قرآن مى گويد: «و (به خاطر بياور) هنگامى را كه ابراهيم گفت: خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى كنى؟!» (وَ إِذْ قَالَ إِبْرهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى).
از جمله فوق استفاده مى شود كه او مى خواست با رؤيت و شهود، ايمان خود را درباره چگونگى رستاخيز - نه درباره اصل آن ـ قوى تر كند. به همين دليل، در ادامه اين سخن، هنگامى كه خداوند «فرمود: مگر ايمان نياورده اى؟» (قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ).
«عرض كرد: چرا، ولى مى خواهم قلبم آرامش يابد» (قَالَ بَلَى وَ لَـكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِى).
در اينجا به ابراهيم دستور داده شد كه براى رسيدن به مطلوبش دست به اقدام عجيبى بزند. خداوند «فرمود: در اين صورت، چهار نوع از مرغان را انتخاب كن; و آنها را (پس از ذبح كردن،) قطعه قطعه كن (و درهم بياميز); سپس بر هر كوهى، قسمتى از آن را قرار بده; بعد آنها را بخوان، به سرعت به سوى تو مى آيند» (قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا).
«صُرهُنّ» از ريشه «صَوْر» گرفته شده كه به معنى قطع كردن، متمايل نمودن و بانگ زدن است و در اينجا همان معنى نخست منظور است.
ابراهيم(ع) اين كار را كرد و آنها را صدا زد. در اين هنگام اجزاى پراكنده هر يك از مرغان، جدا و جمع شده و به هم آميختند و زندگى را از سر گرفتند و اين موضوع به ابراهيم(ع) نشان داد كه همين صحنه در مقياس بسيار وسيع تر، در رستاخيز انجام خواهد شد.
در پايان آيه مى فرمايد: اين را بنگر «و بدان خداوند قادر و حكيم است» (وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ).
هم از ذرّات بدن مردگان آگاه است و هم توانايى بر جمع آنها دارد.
داستان جالب رسیدن شاعری غریب از سفر به شهر حلب در ایام عاشورا
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وشت پر همی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم ، بر که این ماتم فتاد؟
این رئیس زفت باشد که بمرد؟ این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید که غریبم من ، شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او؟ تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه ای تو نئی شیعه ، عدو خانه ای
روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست؟
پیش مومن کی بود این غصه خوار؟ قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مومن ، ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری ، لیک کو دور یزید؟ کی بده ست این غم ، چه دیر اینجا رسید؟
چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدید از عزا؟
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زآنک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست؟
چونک ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره از ایشان آگهی
ور نئی آگه ، برو بر خود گری زآنک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن
ور همی بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم سیر؟
در رخت کو از می دین فرخی؟ گر بدیدی بحر ، کو کف ،ای سخی؟
آنک جو دید ، آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ
شرح مختصر
یك شاعر غریب روز عاشورا از راه به شهر حلب رسید در دروازه انطاكیه فریاد و فغان شیعیان حلب را شنید و از سفر خود منصرف شد و به جمع اجتماع كنندگان و عزاداران رفت تا از رمز و راز آن اجتماع عظیم به ویژه علت شیون و ناله آنان را جویا شود.
شاعر وقتی عظمت مجلس را دید نزد خود فكر كرد كه این شخص یقیناً باید بزرگ باشد و با عظمت، به گونه ای كه حضور و فقدانش تاثیری شگرف در ارواح و ابدان میگذارد. اما او نمیدانست كه این شخص كیست؟
به هر حال یكی از افراد حاضر با ناراحتی خطاب به شاعر غریب گفت: مگر دیوانه ای و نمیدانی كه امروز چه روزی است؟ لابد از شیعیان نیستی از این جهت از امروز بیخبر مانده ای؟! جواب دهنده به كنایه به عظمت روز عاشورا اشاره كرد و خواست به او بفهماند كه از چه چیزی بدیهی و روشن و با عظمت غفلت كرده است؟ امروز روز عاشورا و شهادت گوشواره رسول اكرم صلی الله علیه وآله است و هركس كه آن حضرت را دوست دارد باید امروز را عزادار باشد چون محبوب دل پیامبر صلی الله علیه وآله را به شهادت رسانده اند..
این مسأله به قدری مهم است كه شهرت آن از شهرت طوفان نوح فراتر رفته است. بدین ترتیب آن فرد تا میتوانست به شاعر غریب طعنه زد.
آن شاعر در جواب آن مرد سخنانی گفت كه سخت شنیدنی است.
شاعر نیز میگوید: من هم همانند شما میدانم كه امروز روز عاشورا و روز عزا است، روزی كه امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده است. لیكن شما از یك نكته غفلت كرده اید و آن اینكه دور یزید در زمان خیلی گذشته و دور بوده است و خبر آن و برای شما خیلی دیر رسیده است. جنایت و خسارتی كه یزید به بار آورد آن اندازه مشهور و معروف است كه چشم كوران و گوش كران آن را دیده و شنیده است. مگر تا این زمان در خواب بودید كه اكنون به یادتان افتاده است تا عزاداری كنید؟ به خودتان عزاداری كنید؟ خواب غفلت مرگ و مصیبت بزرگی است كه شما را فرا گرفته است. اگر گریه میكنید به حال خود كنید و گرنه برای شهید شدن آن روح بزرگ و دانا و سفر او جهت دستیابی به مقام بالا و اعلی گریه لازم نیست.
مولوی بر این عقیده است كه اگر مرگ و شهادت باعث رسیدن انسان به مرام و مقصد عالی و پایدار فرد شود نه تنها موجب درد و رنج و هجران و عزا نیست بلكه روز جشن و پایكوبی برای اوست. عاشورا برای اباعبدالله علیهالسلام روز رهایی و شادی است، زیرا به ملكوت اعلی پیوسته است و پیام «عند ربهم یرزقون» را دریافته و به شادی مستانه نزد پروردگار مشغول شده است و البته این امر مستلزم عزاداری نیست.
روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه دریم و چون خاییم دست
مولوی جهان را زندان مومن میداند و معتقد است شخص زیرك كسی است كه باید به هر ترتیبی دیوار زندان را سوراخ كند و برای فرار خود راه یابد. امام حسین علیهالسلام برای این كار بهترین راه را یافته است..
از نگاه مولانا كسی از مرگ میترسد كه از سیر روحانی بیخبر باشد و از آن طرف حیات غفلت نماید. در این دیدگاه بیم از مرگ جسم نتیجه این چنین غفلتی است. این در حالی است كه روح حسین بن علی علیهالسلام و به طور كلی روح مردان حق از چنین ترس و غفلت و ناآگاهی پاك به دور است. لذا به هیچ وجه سزاوار چنین صفتی نیستند بلكه امام علیه السلام خود سرحلقه عارفان الهی است و در این راه نیز آگاهانه سربازی كرد و سر خود را به محبوب ازلی باخت. از این جهت است كه مولانا به چنین مرگی افسوس خوردن را صلاح نمیداند و مسلماً این سخن حق است و وضع عاشورا نیز چنین بوده است برای اینكه چنین رحلتی از عنایات خاصه خداوند است..
باید پذیرفت كه روز عاشورا برای آن حضرت و تمام یارانش روز شادی و فرح و آزادی است اما برای ما یقیناً روز عزاست، زیرا اگر عزایی وجود دارد برای ماست كه محروم شده ایم نه برای آنان كه متنعمند.
حال اگر شخصی ادعا دارد پیرو چنین امام همامی است لازم است همانند آن حضرت به آخرت پشتگرم باشد و در روز عاشورا، علاوه بر عزاداری به آن حضرت بدان علل و دلایلی كه آوردیم، بر حال خویش نیز بگرید .داستان جالب سلامت كودك ميان آتش از مولوي با شرح و تفسير
پادشاهي جهود در کنار یک بت ، آتش بر پا کرده بود و از مردمان می خواست که به بت سجده کنند و در غیر این صورت آنها را در آتش می افکند .
در این بخش از داستان ، مادر و فرزندی را کنار آتش می آورند و کودک را از مادر گرفته و به داخل آتش می اندازند ، مادر دل از ایمان می کند و می خواهد به بت سجده کند اما کودک در دل آتش به حرف می آید و حقایق بسیار زیبایی را مولانا از زبان این کودک بیان میکند ...
ابیات 787 تا 815
به سخن آمدن طفل در میان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن به آتش
تحریض : تشویق کردن – برانگیختن
یك زنی با طفل آورد آن جهود
پیش آتش ، و آتش اندر شعله بود
طفل از او بستد، در آتش در فگند
زن بترسید و، دل از ایمان بكند
خواست تا او سجده آرد پیش بت
بانگ زد آن طفل: إنی لم أمت
پادشاه جهود ، زنی همراه با یک طفل را کنار آتش آورد و کودک را از او گرفتند و در آتش افکندند . مادر از ترس سوختن طفل ، ایمان را رها کرد و خواست پیش بت سجده کند که ناگاه طفل از میان آتش به سخن آمد که : "همانا من زنده ام "
اندرآ ای مادر، اینجا من خوشم
گر چه در صورت میان آتشم
چشم بند است آتش، از بهر حجاب
رحمت است این، سر بر آورده ز جیب
کودک به سخن آمد و گفت : ای مادر این آتش شاید در ظاهر سوزاننده باشد اما من اینجا خوش هستم . این آتش مانند چشم بندی است ( افسون ) که پرده ای شده است بر روی چشمان شما . اگر چشم حقیقت بین داشته باشید متوجه میشوید که رحمت خداوند سر از گریبان در آورده است .
اندرآ مادر، ببین برهان حق
تا ببینی عشرت خاصان حق
خاصان حق : عرفای برگزیده
وقتی زندگی افراد برگزیده را از دور میبینید ، در ظاهر فکر میکنید زندگی سختی دارند . کم خوابی و زیادی عبادت و دوری از خیلی مسائل مادی ... ما فکر میکنیم این ها زحمت است اما وقتی داخل شویم و در راه سلوک گام برداریم ، میبینیم که در عشرت هستند .
اندرآ و آب بین، آتش مثال
از جهانی كاتش است ، آبش ، مثال
این دنیا ظاهرش مانند آب است ( لطیف و دوست داشتنی ) اما در حقیقت آتش و سوزاننده است و آن ریاضت ها و سختی کشیدن ها ظاهر خشنی دارد اما در آن لطف است .
در دنیا ، ظاهر بسیاری امور ، فریبنده است ، ظاهر گوارا و خنک و خوشایند ، باعث سوزاندن و بر باد دادن تو است .
اندرآ اسرار ابراهیم بین
كو در آتش یافت سرو و یاسمین
اشاره به داستان ابراهیم می کند و میگوید اینکه ابراهیم در آتش نسوخت در حقیقت همین بود ... ( داستان ابراهیم را تمثیلی میبیند )
مرگ میدیدم گه زادن ز تو
سخت خوفم بود افتادن ز تو
اشاره میکند به این مطلب که گاهی عدم شناخت ترس به دنبال دارد .
وقتی قرار بود از تو زاده شوم ، می ترسیدم و فکر میکردم جای به این خوبی و گرمی را از دست میدهم و میمیرم .
چون بزادم، رَستم از زندان تنگ
در جهان، خوش هوای، خوب رنگ
وقتی زائیده شدم تازه رها شدم و فهمیدم که به جهان خوش آب و رنگی وارد شدم .
من جهان را چون رحم دیدم كنون
چون در این آتش بدیدم این سكون
حال که وارد این آتش شدم فهمیدم که این دنیایی که به آن چسبیدم ارزشی نداشته و وارد دنیای بی انتهایی شدم .
اندر این آتش بدیدم عالمی
ذره ذره، اندر او عیسی دمی
عیسی و دم او معروف است ... این آتش مانند نفس عیسی به انسان روح می بخشد . این آتش نیست بلکه زندگی است .
نك، جهان ِ نیست شكل ِ هست ذات
و آن جهان هست شكل ِ بی ثبات
حال نگاه کن ، این دنیا که من به آن وارد شدم واقعیت دارد ، در ظاهر نیست و دیده نمی شود ، اما وجود دارد . بر خلاف دنیای مادی ، که همه چیز در ظاهر هست و دیده می شود اما فنا شدنی است .
اندرآ مادر به حق مادری
بین كه این آذر ندارد آذری
تو را به حرمت مادری قسم میدهم که وارد شو که این آتش سوزانندگی ندارد .
اندرآ مادر كه اقبال آمده ست
اندرآ مادر، مده دولت ز دست
این فرصت را از دست مده که اقبال به ما روی آورده .
قدرت آن سگ بدیدی، اندرآ
تا ببینی قدرت و لطف خدا
قدرت این پادشاه از خداوند بیشتر نیست . او آتش به پا کرد بیا داخل آتش تا قدر ت خداوند را در این آتش ببینی .
من ز رحمت میکشانم پای تو
كز طرب خود نیستم پروای تو
عارفی که به کمال میرسد حواسش به کسی نیست ( همسر و برادر و خواهر و ... ) . کودک میگوید چون مادر من هستی به تو این حرف ها را میگویم وگرنه من حواسم به این دنیای مادی دیگر نیست .
پروا : توجه
اندرآ و دیگران را هم بخوان
كاندر آتش، شاه بنهاده ست خوان
این در حقیقت آتش نیست بلکه مهمانی است که در آن لطف خدا دیده می شود . ( خداوند در آن لطف خود را مانند سفره ای برای ما گسترده )
اندر آئید، ای مسلمانان همه
غیر عذب دین، عذاب است آن همه
مسلمانان : مومنان
عذب : گوارا و پاک
زندگی واقعی اینجاست . این راه خوشی که پیش پای شما گذاشته شده و هر چه جز دین باشد عذاب است زیرا انسان را به آتش دوزخ می فرستد .
اندر آئید ای همه! پروانه وار
اندر این بهره ، كه دارد صد بهار
مانند پروانه که خود را به آتش میزند ، عارف واقعی در حد نابودی تمام علایق پیش می رود . پروانه نماد و سمبل عرفا است . آن کس که می فهمد ، می سوزد ، و دیگر نمی تواند بازگردد و برای شما چیزی بگوید .
مولانا نیز هنگامی که به خیلی از مسائل میرسد آنها را باز نمی کند و سکوت می کند .
بانگ میزد در میان آن گروه
پُر همی شد جان خلقان از شكوه
خلق ، خود را بعد از آن بی خویشتن
می فگندند اندر آتش ، مرد و زن
عده ای که آن دور و بر جمع شده بودند با شنیدن سخن ها شکوهی ( عظمت و قدرت ) در دلشان ایجاد شد و یکی یکی خود را درون آتش می انداختند .
اگر کسی بویی از حقیقت برد داوطلبانه در این راه گام بر میدارد .
بی موكل ، بی كشش ، از عشق دوست
زآن كه شیرین كردن هر تلخ، از اوست
نیازی به نگهبان نبود که با کشش آنها را به داخل آتش ببرند . خداوند آتش را برای آنها شیرین کرده بود و این کار را به خاطر عشق پروردگار می کردند .
تا چنان شد، كان عوانان خلق را
منع میكردند، كاتش در میا
عوانان : نگهبانان
کار بدان جا رسید که نگهبانان از شور و حرارت مردم ترسیدند و جلوی رفتن مردم در آتش را می گرفتند .
آن یهودی شد سیه رو و خجل
شد پشیمان ، زین سبب، بیمار دل
پادشاه نیز ز کار خود شرمنده شد .
كاندر ایمان، خلق عاشق تر شدند
در فنای جسم، صادق تر شدند
می خواست جسمشان را نابود کند اما دیگر آنها نمی ترسیدند و راه رسیدن به معشوق را فنا می دانستند .
مكر شیطان ، هم در او پیچید، شُكر
دیو هم خود را سیه رو دید، شُكر
مکر شیطان خود او را درگیر کرد و شیطان هم سیه رو شد .
آنچه میمالند بر روی كسان
جمع شد در چهرۀ آن ناكس، آن
او می خواست مردم را خار کند نتیجه برعکش شد و خود او شرمنده شد .
آنكه میدرید جامۀ خلق، چُست
شد دریده آن ِ او، ایشان درست
می خواست آبروی مردم را ببرد آبروی خودش رفت .